146

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

ميخزم زير لحاف خنك و تيره ى پشتم ميلرزه
مثه هميشه اتاق ظلماته ! شبيه جنين گوله ميشم زير پتو ، نفس ميكشم ... هزار و يك ، هزار و دو ، هزار و سه ... چشام بازه بازه ...
باز چند وقته به عادت مسخره ى قبلم برگشتم ، اينقدر با پوست لبم كلنجار ميرم تا خون بيفته!
گردنمو رو بالش جا به جا ميكنم و ميذارم جاى خنك بالش !
تشر ميزنم ؛ گريه كن لعنتى ! عر بزن ! زار بزن ! چرا وقتى له ميشى اينقد ساكت ميشى ؟!؟ كثافت بزن زير گريه ! مثه همه دخترا هق هق كن ! عوضى بغضتو بتركون! خره چرا شبيه سنگ مرده شور خونه سفت و سردى ؟!؟
نفس ميكشم ... هزار و يك ، هزار و دو ، هزار و سه ...
پلكام دارن سنگين ميشن ...
پوسته ى لعنتى بالاى لبم انگار قصد جدا شدن نداره!
دوسال و هفت ماه جوونى و زندگيم از جلو چشام ميگذرن ...
نفس ميكشم ، هزار و يك ، هزار و دو ، هزار و سه ...
ياد هفته قبل ميفتم ! گفتم بهش : روزائين كه خوشبختم ، همه چى رواله ! دارم خوشبختيو مزه ميكنم ...
نگفتم : ترس تو دلمه ، كه هميشه وقتى زيادى خوشحالم ، از بعدش ميترسم ...
نفس ميكشم ؛ هزار و يك ، هزار و دو ، هزار و سه ...
چشام كم كم بسته شده ، هنوز ذهنم فعاله ...
دخترى كه هوا تاريك ميشد تو خيابون نبود ، تا ساعت هشت و نيم شب فقط چرخيد ... ترمز كرد ، راه رفت ...
خواب داره ميبرتم ... پوسته ى سمج كنده ميشه ، شورى و رطوبت خون رو حس ميكنم ، دهنم طعم آهن ميگيره ... بچه بودم هميشه مامان ميگفت تو خون آهن هس ! وقتى دستم ميبريد توقع داشتم توش براده آهن باشه !صداى تلويزيون كه از هال مياد دور ميشه ... دور تر ... دورتر ...

گذر روزها يك دختر ...

ما را در سایت گذر روزها يك دختر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1400 ساعت: 14:55

صفحه بندی