
توى كنج تنهاييام روى تختم پاهامو مثه جنين جمع ميكنم تو شيكمم به پهلو ميخوابم ، نفس ميكشم ... دم ، بازدم ... روى سينم سنگينى ميكنه ... يه درد عميق ! وقتى پلكمو ميذارم رو هم ، از گوشه ى چشمم سُر ميخوره ... داغه ، اولش صورتمو ميسوزونه ! گاهى عجيب دلم ميخاد ... رفتنو! بايد كنده شم ... از همه چيز و همه كسحرفايى كه صبح شنيدم ، تلخ بودن ... تلخى حرفايى كه پاى تلفن زده شد ، وجودمو آتيش زد ... سرم اندازه ى كوهه ......
ادامه مطلب